ترانهی صلح
نویسنده: ارشیا سلطانی
زمان مطالعه:4 دقیقه

ترانهی صلح
ارشیا سلطانی
ترانهی صلح
نویسنده: ارشیا سلطانی
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]4 دقیقه
کتاب قطور تاریخ را که ورق میزنی با صفحات عجیبوغریب کم مواجه نمیشوی؛ از کاندیداتوری هیتلر برای جایزه صلح نوبل گرفته تا ترور رئیسجمهور ایالات متحده برای تحتتاثیر قرار دادن بازیگر مورد علاقهی خود. در این میان قطعاً موسیقی نیز بهعنوان یکی از جلوههای هنری تمدن بشری که ریشه در دوران انسانهای نخستین دارد کموبیش رد پایش در این صفحات دیده میشود.
یکی از این صفحاتِ شگفتآور، اروپای دورانِ پساجنگ جهانی را دنبال میکند. در آن دوران، دشمنی دو کشور آلمان و فرانسه فقط به تجربیات خونبار ناشی از جنگهای جهانی منتهی نمیشد. آنها از دههها قبل یعنی زمان جنگهای پروس و فرانسه به پیروی از رهبران سیاسی، دشمنِ خونین یکدیگر شده بودند.
فرانسویها بعد از قرارداد ورسای بارها آلمانیها را تحقیر کرده بودند و نظامیهای آلمان نازی هم طی جنگ جهانی دوم و اشغال فرانسه از هیچ جنایتی مضایقه نکردند. اما دورانی جدید آغاز شده بود و این نفرت باید به پایان میرسید.
اینبار حتی رهبران سیاسی هم عزمشان را برای بازیابی روابط دوستانه جزم کرده بودند، اما 22 سال از پایان دومین جنگ جهانی گذشته بود و همچنان هیچ سیاستمداری با هیچ سخنرانی، قرارداد یا پروژهای نتوانسته بود زخمهای مهلکی که بر تنهی روابط دوستانه دو ملت همسایه افتاده بود را ترمیم کند. بالاخره باید یک راهی برای احیای روابط دو همسایه میبود، اما چهچیزی میتوانست زخمهای عمیق دههها بمب و آتش و دود را درمان بخشد؟
شاید عجیبترین پاسخ به این سوال همین باشد: یک صدا. یک صدا همهچیز را تغییر داد. آن شب خود باربارا هم نمیتوانست تصور کند که وقتی پشت پیانویش مینشیند و شروع به خواندن میکند، خواهد توانست با آواز مخملی خود همچون فرشتهای که بالهای خود را بر مهلکترین زخمها میگشاید و شفا میدهد، معجزه کند.
او به روی سن رفت و با صدای غمبارش از همرنج بودنِ کودکان گوتینگن و پاریس خواند، از یکسان بودن زیبایی عاشقانههای پسران و دختران دلباخته در گوتینگن و پاریس، از گلهای وحشی زیبای گوتینگن و از دوستانی که در این شهر پیدا کرده بود و دوستشان میداشت، از هرمان، هلگا، پیتر و هانس. او از ترسش برای بازگشت جنگ خواند و از خدا خواست که زمانهی دود و باروت و خون هیچگاه بازنگردد. در قسمتی از ترانه آمده است:
امیدوارم به کسی بر نخورد/ اما قصههای آنها هم مانند کودکان ما با روزی روزگاری آغاز میشود/ کودکان گوتینگن را میگویم، کودکان گوتینگن/ آنها وقتی نمیدانند که باید به ما چه بگویند/ روبهرویمان میایستند و به ما لبخند میزنند/ بچههای بلوند گوتینگن را میگویم، بچههای گوتینگن... .
اما ترانهی صلح چگونه خلق شد؟
مونیک سرف با نام هنری «باربارا» خود دختری یهودیتبار بود که در زمان جنگ مجبور به نقل مکانهای مکرر برای فرار بود تا گرفتار نازیها نشود، اما سالها بعد در یک سفر یک هفتهای که به گوتینگن داشت، عاشق این شهر و مردمانش شد و شعر معروفش را سرود. نزدیک به سهسال بعد که به گوتینگن بازگشت ترانهاش را در دانشگاه معروف این شهر اجرا کرد، ترانهای که قلب مردمان شهر را تسخیر کرد؛ تا آنجا که به یادش تمبر یادبود چاپ کردند، به او مدال افتخار دادند و حتی خیابانی به نامش بهثبت رساندند. وقتی باربارا در 1997 فوت کرد، چیزی نزدیک به 250 هزار نفر در تشییع جنازهی او شرکت کردند.
یادم است اولینبار که در مورد ماجرای ترانهی گوتینگن خواندم، آرزو کردم که ای کاش من هم آن شب در تابستان 1967 در گوتینگن بودم و صدای دلنشین باربارا را زنده میشنیدم و در انتهای حزنآمیز آوازش همانند بقیهی حاضران ایستاده تشویقش میکردم.
آن شب بهدست دختری خواننده، معجزهای از جنس صلح متولد شد که شخصیتهای سیاسی و سازمانهای بینالمللی از ادای آن عاجز بودند. اگر آنجا میبودم، خاطرات آن شب را هیچگاه فراموش نمیکردم، درست مانند گرهارد شرودر، دانشجوی جوانی که آن شب در بین شنوندگان بود و دههها بعد صدراعظم آلمان شد. شرودر در چهلمین سال انعقاد پیمان الیزا میان فرانسه و آلمان در سخنرانیاش باربارا و ترانهاش را بهیاد آورد و گفت: «هنگامی که باربارا ترانهی گوتینگن را خواند، من یک دانشجوی دکتری در این شهر بودم. این ترانه به قلبهای ما نفوذ کرد و آغازی برای دوستی میان کشورهایمان شد.»
تصویر: (Monique Andrée Serf, known as Barbara (1930-1997

ارشیا سلطانی
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.